تبليغاتX
90 - او که بود؟

90
هر قدر دیر، هر قدر سخت و جان فرسا، می دانم که آن روز می آید
او که بود؟
بسم الله الرحمن الرحیم

او که بود ؟ احمد ؟ نه. احمد یه هفته قبل در تصادف با تریلی کشته شد .خودم جنازه اش را دیدم و صورتش قابل تشخیص نبود.او را از مدارک داخل جیبش شناختند .پس کسی که روبه روی من ایستاده و خیره نگاهم میکند.کیست؟ جلو می آید. چقدر شبیه احمد است . ترس تمامی وجودمو فرا گرفته .دستش را جلو می آورد تا به من دست بدهد.دست پیش می برم و می خواهم دست او را بگیرم.اما دستم از بدنش عبور می کند ! هول و هراس به جانم می افتد. بی اختیار پا به فرار می گذارم. سوار بر موتور سیکلت می شوم . با سرعت از انجا می گریزم.صدای فریاد بر دل شب . دشت می پیچد. احمد صدایم میکند.ابتدا صدایش از فاصله دور می آید .اما کم کم ٬ نزدیک و نزدیک تر می شود. حالا صدای او کنار گوشم شنیده می شود. روی بر می گردانم. احمد سوار بر ترک موتور می بینم! از وحشت نزدیک است قالب تهی کنم . از موتور پایین می پرم که در شیب کنار جاده سرم به جسم سختی برخورد میکند . از هوش می روم. خودم را می بینم کنار احمد ایستاده ام و به جنازه ام نگاه میکنم. احمد می خندد و به من خوش آمد می گوید.احساس سبکی و پرواز میکنم . از جسم مچاله شده و خون آلود خودم فاصله می گیرم و آرام آرام بالا می روم. حالا از آن بالا علی را می بینم که در حال گذر از دشت متوجه من میشود. به سوی من می آید. پیکر غرقه خون مرا به دوش می کشد و در صندلی عقب ماشینش جای میدهد.اتومبیل حرکت میکند و من همرا با غبار برخاسته از عبور چرخها بر جاده ٬ در پی آن می روم.

در بیمارستان٬ جسم بی حس و حرکت مرا برروی تختی می خوابانندو دکتر و پرستارها بر گردم حلقه می زنند. من از بالا به پایین می آیم . به تخت نزدیک شده و وارد جسمم می شوم .

چشمهایم را می گشایم . دکتر به رویم لبخند می زند . نگاهم را به اطراف می چرخانم. هر آنچه در آنجا می بینم ٬ همان است که در بیهوشی ٬ از بالا مناظره کرده ام.

*******

از مرگ رسته ام . در حالی که تجربه غریبی را حس کرده ام . من پرواز روح از بدن را شاهد بوده ام . می خواهم این تجربه را به همه بگویم ٬ اما زبانی برای گفتن ندارم . من لال شده ام . معالجات در مورد من بی اثر است . دکتر ها که تصور می کنند مرا از مرگ حتمی رهانیده اند ٬ تلاششان برای بهبودی زبان من به جایی نمی رسد .از این بیمارستان مرخص می شوم . در حالی که کابوس و اضطراب ان شب هولناک همچنان همراه من است و لحظه ای رهایم نمی کند . مرا به منزل می برند . هفته ها از آن ماجرا می گذرد ولی من همچنان خاموش و ساکت ٬ ناتوان از سخن گفتنم . تا اینکه روزی برادرم که از سکوت طولانی من به ستوه آمده ٬ پیشنهاد می کند به مشهد برویم . از شنیدن این سخن خوشحال می شوم . نمی دانم چگونه رضایت خود را از پیشنهاد برادرم ابراز کنم ؟ نگاهم را به سمت عکس بارگاه امام رضا (ع) که بر طاقچه اتاق گذاشته شده است ٬ می چرخانم . اشک بی محابا خانه نگاهم را پر می کند . گریه بهترین روش ابراز موافقت با این پیشنهاد بود.

*******

حرم خیلی شلوغ نیست . در کنار پنجره فولاد ٬ دخیل بسته ام و انتظار شفا را می کشم .سوز سردی می وزد. سر بر مشبک های ضریح می گذارم و با امام (ع) به درد دل می نشینم . متوجه گذشت زمان نمی شوم . تا اینکه احساسی از گرما ٬ مرا به خویش می آورد . نگاه که می کنم منبعی از نور می بینم که بر من می تابد . از میان نور صدایی مرا می خواند : حرف بزن .

با اشاره زبانم را نشان می دهم تا به صاحب صدا بفهمانم ٬ سخن گفتن نمی توانم . دستی مستور در آستینی سبز ٬ از میان منبع نوری به سمت من کشیده می شود و زبانم را نوازش می کند .

- حالا حرف بزن

احساس می کنم قفل زبانم گشوده شده است . با صدای بلند فریاد می زنم : ممنوم آقا .

رعدی می غرد و درخشش برقی را پشت پلک های بسته ام حس می کنم . نم باران بر صورتم می بارد.چشم هایم را باز می کنم . خود را در آغوش برادرم می یابم . مرا به سینه می فشارد و می گوید : تو حرف زدی ؟ تو ..

تو شفا گرفتی ؟ بگو باز هم حرف بزن . چشم هایم را به اطراف می چرخانم .

- اون آقا ؟ اون منبع نور ؟ اون حرارت و گرما ؟ او که با من حرف زد ٬ او که بود؟

برادرم می گرید و سر بر زمین می گذارد .سجده شکربجا می آورد . مردم گرد ما جمع می شوند و من بر دست ها بالا می روم .عطر صلوات و دعا فضا را پر میکند . باران تندتر از پیش می بارد و شاید می خواهد غم را بشوید و با خود ببرد . بر امواج دستها به این سو و آن سو می روم . لباس هایم به تبرک ٬ هزار تکه می شود و من هم چنان نشئه آن دیدار روحانی هستم